خواجوی کرمانی | غزلیات | غزل شماره ۷۸۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صبحست ساقیا میچون آفتاب کو خاتون آب جامه آتش نقاب کو چون لعل آبدار ز چشمم نمیرود از جام لعل فام عقیق مذاب کو در ماندهایم با دل غمخواره میکجاست در آتشیم با جگر تشنه آب کو اکنون که مرغ پرده نوروز میزند ای ماه پرده ساز خروش رباب کو دردیکشان کوی خرابات عشق را بیرون ز گوشه جگر آخر کباب کو گفتم چو بخت خویش مگر بینمت بخواب لیکن ز چشم مست تو پروای خواب کو خواجوکه یک نفس نشدی خالی از قدح مخمور تا بچند نشیند شراب کو