خواجوی کرمانی | غزلیات | غزل شماره ۷۷۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن لب شیرین همچون جان شیرین وان شکنج زلف همچون نافه چین جان شیرینست یا مرجان شیرین نافه مشکست یا زلفین مشکین عاقلان مجنون آنزلف چو لیلی خسروان فرهاد آن یاقوت شیرین عارضش بین بر سر سرو ار ندیدی گلستانی بر فراز سرو سیمین من بروی دوست میبینم جهانرا وز برای دوست میخواهم جهان بین شمع بنشستای مه بیمهر برخیز ناله مرغ سحر برخاست بنشین سنبل سیراب را از برگ لاله برفکن تا بشکند بازار نسرین دلبران عاشق کشند اما نه چندان بیدلان انده خورند اما نه چندین جان بتلخی میدهد خواجو چو فرهاد جان شیرینش فدای جان شیرین