خواجوی کرمانی | غزلیات | غزل شماره ۷۲۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیداران چو تاب طره بنمودی ببردی آب طراران ترا بر اشک چون باران من گر خنده میآید عجب نبود که در بستان بخندد غنچه از باران چو فرهاد گرفتاران بگوشت میرسد هرشب چه باشد گر رسی روزی بفریاد گرفتاران طبیب ار بیندت در خواب کز رخ پرده برداری ز شوق چشم رنجورت بمیرد پیش بیماران الاای شمع دلسوزان چراغ مجلس افروزان بجبهت ماه مه رویان بطلعت شاه عیاران بقد سرو سرافرازان برخ صبح سحر خیزان بخط شام سیه روزان بشکر نقل میخواران ز ما گر خردهای آمد بزرگی کن و زان بگذر که آن بهتر که بر مستان ببخشایند هشیاران ز ارباب کرم لطفی و رای آن نمیباشد که ذیل عفو میپوشند بر جرم گنه کاران کسی حال شبم داند که چون من روز گرداند تو خفته مست با شاهد چه دانی حال بیداران بقول دشمن ار پیچم عنان از دوست بیدینم که ترک دوستی کفرست در دین وفاداران بگوای پیر فرزانه که شاگردان میخانه برون آرند خواجو را بدوش از کوی خماران