خواجوی کرمانی | غزلیات | غزل شماره ۶۲۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر نگویم دوستی از دوستانت بودهام سالها آخر نه مرغ بوستانت بودهام گر چه فارغ بودهام چون نسر طایر ز آشیان تا نپنداری که دور از آشیانت بودهام هر کجا محمل بعزم ره برون آوردهای چون جرس دستانسرای کاروانت بودهام گر تو پاس خاطرم داری و گرنه حاکمی زان تصور کن که هر شب پاسبانت بودهام گر چه از رویت چو گیسو برکنار افتادهام چون کمر پیوسته در بند میانت بودهام کشته تیغ جهان افروز مهرت گشتهام تشنه آب جگر تاب سنانت بودهام از گذار من چرا بر خاطرت باشد غبار کز هواداری غبار آستانت بودهام گر شکر خائی کنم بر یاد لعلت دور نیست زانکه عمری طوطی شکر ستانت بودهام همچو خواجوای، بسا شبها که از شوریدگی دسته بند سنبل عنبرفشانت بودهام