خواجوی کرمانی | غزلیات | غزل شماره ۶۱۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آفتابست یا ستاره بام که پدید آمد از کناره بام ماه در عقرب و قصب برماه شام بر نیمروز و چین در شام نام خالش مبر که وحشی را طمع دانه افکند در دام خیز تا میخوریم و بنشانیم آتش دل به آب آتش فام باده پیش آر تا فرو شوئیم جامه جان به آب دیده جام میجوشیده خور که حیف بود پخته در جوش و ما بدینسان خام عاقلان سر عشق نشناسند کاین صفت نبود از خواص و عوام عشق عامست و عقل خاص ولیک چکند خاص با تقلب عام شمع مجلس نشست خیز ندیم مه فرو رفت میبیار غلام دشمنانرا بکام دوست مخواه دوستانرا مدار دشمن کام چون برآیی ببام پندارند که سهیلست یا سپیده بام با رخت هر که ماه میطلبد نیست در عاشقی هنوز تمام سرو با اعتدال قامت تو ناتراشیدهئیست بیاندام نام خواجو مبر که ننگ بود اگر از عاشقان برآید نام