خواجوی کرمانی | غزلیات | غزل شماره ۵۱۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پندم به چه عقل میدهد پیر بندم بچه جرم مینهد میر کز حلقه زلف او دلم را کس باز نیاورد بزنجیر تدبیر چه سود از آنکه نتوان آزاد شدن ز بند تقدیر ما بیرخ او و ناله زار او با میلعل و نغمه زیر در دیده کشم بجای مژگان گر زآنکه ز شست او بود تیر بسیار ورق که درخیالش کردیم بخون دیده تحریر از دست برون شدم چه درمان وز پای درآمدم چه تدبیر هر خواب که دوش دیده بودم جز چشم تواش نبود تعبیر تا وقت سحرنگر که خواجو نالد همه شب چو مرغ شبگیر