خواجوی کرمانی | غزلیات | غزل شماره ۳۹۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
طرههای تو کمند افکن طرارانند غمزههای تو طبیب دل بیمارانند از رقیبان تو باید که پریشان نشوند که یقینست که آن جمع پری دارانند زان بدورت همه محراب نشینان مستند که چو ابروی تو پیوسته خمارانند چشم مست تو چو یک لحظه ز میخالی نیست زاهدان از چه سبب منکر میخوارانند چون بمیرم بدر میکده تابوت مرا مگذرانید بدان کوچه که هشیارانند آنکه در حلقه زلفش دل ما در بندست چه خبر دارد از آنها که گرفتارانند گفتمش گنج لطافت رخ مه پیکر تست گفت خاموش که برگنج سیه مارانند مهر ورزان که نباشند زمانی بیاشک روز و شب بهر چه سوزند که دربارانند هر که خواهد که برد سر بسلامت خواجو گو درین کوی منه پای که عیارانند