خواجوی کرمانی | غزلیات | غزل شماره ۳۶۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز چشم مست تو آنها که آگهی دارند مدام معتکف آستان خمارند از آن به خاک درت مست میسپارم جان که هم بکوی تو مستم بخاک بسپارند چرا بهیچ شمارند میپرستان را که ملک روی زمین را بهیچ نشمارند هر آن غریب که خاطر بخوبرویان داد غریب نبود اگر خاطرش بدست آرند ز بیدلان که ندارند بیتو صبر و قرار روا مدار جدائی که خود ترا دارند چو سایه راه نشینان بپای دیوارت اگر به فرق نپویند نقش دیوارند ز سر برون نکنم آرزوی خاک درت در آن زمان که مرا خاک بر سر انبارند بکنج صومعه آنها که ساکنند امروز چو بلبلان چمن در هوای گلزارند ز خانه خیمه برون زن که اهل دل خواجو شراب و دامن صحرا ز دست نگذارند