خواجوی کرمانی | غزلیات | غزل شماره ۳۶۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
همرهان رفتند و ما را در سفر بگذاشتند از خبر رفتیم و ما را بیخبر بگذاشتند بر میان از مو کمر بستند و این شوریده را همچو موی آشفته بر کوه و کمر بگذاشتند بر سر راه اوفتادم تا ز من بر نگذرند همچو خاک ره مرا بر رهگذر بگذاشتند شمع را در آتش و سوز جگر بگداختند طوطی شیرین سخن را بیشکر بگذاشتند بلبل شوریده دلرا از چمن کردند دور طوطی شیرین سخن را بیشکر بگذاشتند پیشتر رفتیم و ما را نیشتر بر جان زدند وینچنین با ریش و زخم نیشتر بگذاشتند بیغباری از چه ما را خاک راه انگاشتند بیخطائی از چه ما را در خطر بگذاشتند کار خواجو زیر و بالا بود چون دور فلک کار او را بین که چون زیر و زبر بگذاشتند