خواجوی کرمانی | غزلیات | غزل شماره ۲۹۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سوز غم تو آتشم از جان بر آورد مهر تو دودم از دل بریان بر آورد چشم پرآب ما چو ز بحرین دم زند شور از نهاد قلزم و عمان بر آورد گردون لاجورد بدور عقیق تو بس خون لعل کز جگر کان بر آورد مرغ دلم زعشق گلستان عارضت هر دم هوا بگیرد و افغان بر آورد ما را بباد داد و گر آن کفر زلف تست اینمان بتر بود که ز ایمان بر آورد هر لحظه چشم ترک تو چون کافران مست خنجر بقصد خون مسلمان بر آورد با کوه اگر صفت کنم از شوق کازرون آه از دل شکسته نالان بر آورد گر اشتیاق کعبه برینسان بود بسی ما را بگرد کوه و بیابان بر آورد خواجو چنین که چشمه خونبار چشم تست هر دم معینست که طوفان برآورد