خواجوی کرمانی | غزلیات | غزل شماره ۲۷۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
قصه غصه فرهاد بشیرین که برد نامه ویس گلندام برامین که برد خضر را شربتی از چشمه حیوان که دهد مرغ را آگهی از لاله و نسرین که برد خبر انده اورنگ جدا گشته ز تخت به سراپرده گلچهر خور آئین که برد گر چه بفزود حرارت ز شکر خسرو را از شرش شور شکر خنده شیرین که برد مرغ دل باز چو شد صید سر زلف کژش گفت جان این نفس از چنگل شاهین که برد ناز آن سرو قد افراخته چندین که کشد جور آن شمع دل افروخته چندین که برد میچون زنگ اگر دست نگیرد خواجو زنگ غم ز آینه خاطر غمگین که برد