خواجوی کرمانی | غزلیات | غزل شماره ۱۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مگذرای یار و درین واقعه مگذار مرا چون شدم صید تو بر گیر و نگهدار مرا اگرم زار کشی میکش و بیزار مشو زاریم بین و ازین بیش میازار مرا چون در افتادهام از پای و ندارم سر خویش دست من گیر و دل خسته بدست آر مرا بیگل روی تو بس خار که در پای منست کیست کز پای برون آورد این خار مرا بروای بلبل شوریده که بیگلروئی نکشد گوشه خاطر سوی گلزار مرا هر که خواهد که بیک جرعه مرا دریابد گو طلب کن بدر خانه خمار مرا تا شوم فاش بدیوانگی و سرمستی مست وآشفته برآرید ببازار مرا چند پندم دهیای زاهد و وعظم گوئی دلق و تسبیح ترا خرقه و زنار مرا ز استانم ز چه بیرون فکنی چون خواجو خاک را هم ز سرم بگذر و بگذار مرا