خواجوی کرمانی | غزلیات | غزل شماره ۱۲۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای لبت میگون و جانم میپرست ما خراب افتاده و چشم تو مست همچو نقشت خامه نقاش صنع صورتی صورت نمیبندد که بست دین و دنیا گر نباشد گو مباش چون تو هستی هر چه مقصودست هست در سر شاخ توای سرو بلند کی رسد دستم بدین بالای پست تا نگوئی کاین زمان گشتم خراب مینبود آنگه که بودم میپرست مست عشق آندم که برخیزد سماع یکنفس خاموش نتواند نشست آنکه از دستش ز پا افتادهام کی بدست آید چو من رفتم ز دست دل درو بستیم و از ما درگسست عهد نشکستیم و از ما برشکست باز ناید تا ابد خواجو به هوش هر که سرمست آمد از عهد الست