خواجوی کرمانی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ما هم از شب سایبان برآفتاب انداختست سروم از ریحانتر برگل نقاب انداختست برکنار لالهزار عارضش باد صبا سنبل سیراب را در پیچ وتاب انداختست حلقههای جعد چین بر چین مهفرسای را یک بیک در حلق جانم چون طناب انداختست تا کند مرغ دلم را چون کبوتر پای بند برکنار دانه دام از مشک ناب انداختست آندو هندوی سیه کار کمند انداز را همچو دزدان بسته و برآفتاب انداختست منکه چون زلفش شدم سرحلقه شوریدگان حلقه وارم بردر آیا از چه باب انداختست مردم چشم ار ز چشم من بیفتد دور نیست چون بخونریزی سپر بر روی آب انداختست ساقی مستان که هوش میپرستان میبرد گوئیا بیهوش دارو در شراب انداختست در رهش خواجو به آب دیده و خون جگر دل چو دریا کرده و خر در خلاب انداختست