خنگل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خنگل . [ خ َ گ َ ](اِ) جوشن را گویند. و آن سلاحی است برای حفظ بدن که در روز جنگ پوشند. (انجمن آرای ناصری ) : به پیش خدنگش چه سندان چه سوسن بپای خلنگش چه اعلی چه اسفل تو گویی که شیداست بر چرخ پویان چو بر خنگ جوشنده پوشیده خنگل . ؟ (از انجمن آرای ناصری ). ◄ قسمی شتر است . (یادداشت بخطمؤلف ) : هزار اشتر بختی و خنگلی دو صد اسب تاتاری و چرغلی . اسدی . آن تجمل ز وی جمل نکشد خنگل و بیسراک و الوانه . سوزنی . گر بدان کز طبع من زاید بوی راضی رسد کاروان بر کاروان و خنگلی بر خنگلی حاصل آن دان گر پسند آید ترا اشعار من یکدم از گفتن بیاسایم بود بیحاصلی . سوزنی (دیوان چ شاه حسینی ص ٤٨٥).