خنگ بت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خنگ بت . [ خ ِ ب ُ ] (اِخ ) معشوق . سرخ بت . میگویند در کوه بامیان دو صورت است از عجایب صنایع روزگار، شصت ذرع طول و شانزده ذرع عرض و درون تمام آنها مجوف است چنانکه تا سرانگشتان و گویند یعوق و یغوث بعربی نام آنهاست، یکی از بت هانرخنگ بت و دیگری ماده سرخ بت . (از انجمن آرای ناصری )(از ناظم الاطباء) : و اندر وی دو بت سنگین است یکی را سرخ بت و یکی را خنگ بت . (حدود العالم ). گر صبح رخ گردون چون خنگ بتی سازد تو سرخ بتی از می بنگار بصبح اندر. خاقانی . در کف از جام خنگ بت بنگر بر رخ از ماده سرخ بت بنگار. خاقانی . مردم نادان اگر حاکم داناستی شحنه ٔ یونان بدی خنگ بت بامیان . سیف اسفرنگی .