خنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (ص.) (عا.) کودن، کم عقل، گیج.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (ص.) (عا.) کودن، کم عقل، گیج.
(خِ) (اِ.) اسب سفید موی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خنگ . [ خ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کمهروکاکان بخش اردکان شهرستان شیراز. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و حبوبات و شغل اهالی زراعت و راه مالرو. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
خنگ . [ خ ِ ] (ص ) سفید. اشهب . (ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف ) : یزیدبن مهلب بر اسبی خنگ نشسته بود و پیش صف اندر همی گشت . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). یکی مادیان تیز بگذشت خنگ برش چون بر شیر و کوتاه لنگ . فردوسی . همان شب یکی کره ای زاد خنگ برش چون بر شیر و کوتاه لنگ . فردوسی . دو تن برگذشتند پویان براه یکی باره ٔ خنگ و دیگر سیاه . فردوسی . ز دریا برآمد یکی اسب خنگ . فردوسی . و از اسبان خنگ آن به که پس سر و ناصیه و پا و شکم و خایه و دم و چشمها همه سیاه بود. (نوروزنامه ). آن نگویم کز دم شیر فلک وز آفتاب پرچم و طاسش برای خنگ و اشقر ساختند. خاقانی . شبانه آن مرد مرغزاری دید در بهشت و اسبی در آن مرغزار و چهارصد کره همه خنگ . (تذکرةالاولیاء عطار). ◄ خاکستری . (ناظم الاطباء). ◄ بلید. خرف . دیرفهم . گنگ . کندذهن . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ (اِ) گیاه بارهنگ . بوته ٔ بارهنگ . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ برگ خنگ ؛ برگ بارهنگ . برگ بارتنگ . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ لباس سفید. ◄ زه کمان . ◄ اسب خاکستری موی سفید. (ناظم الاطباء). اسبی که سپیدی بر او غلبه دارد. (یادداشت بخط مؤلف ) : آب آموی از نشاط روی دوست خنگ مارا تا میان آید همی . رودکی . مردی همی آمد سوار بر خنگی و جامه های سفید پوشیده . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). بمغز اندر افتد ترنگاترنگ هوا پر کند ناله ٔ بور و خنگ . فردوسی . وز آخور ببرده ست خنگ و سیاه که بد باره ٔ نامبردار شاه . فردوسی . از آن ابرش و بور و خنگ و سیاه که دیده ست هرگز ز آهن سپاه . فردوسی . چه مرکبی است بزیر تو آن مبارک خنگ که نگذرد بگه تاختن از او طیار. فرخی . فرودآمد از پشت پیل و نشست بر آن پیلتن خنگ دریاگذار. فرخی . بسا پشته هایی که تو دست دادی به نعل سم ادهم و خنگ اشقر. فرخی . روز بزم از بخش مال و روز رزم از نعل خنگ روی دریا کوه روی کوه چون دریا کند. منوچهری . شهنشه از سراپرده درآمد بپشت خنگ گرگانی برآمد. (ویس و رامین ). زمین پاک جنبان از آشوب شور زمان خیره از نعره ٔ خنگ و بور. اسدی (گرشاسب نامه ). آتش و آب و باد و خاک شده ابرش و خنگ و بور و جم زیور. مسعودسعد. گهی مانند خنگی لگام از سر فروکنده شده تازنده اندر مرغزار خرم و خضرا. مسعودسعد. دلاورترین اسبان کمیت است ... و بانیروتر و نیکوخوتر خنگ . (نوروزنامه ). گویی از بهر حرمت علم است اینهمه طمطراق و خنگ و سمند. سنائی . بختی که سیاه داشت در زین خنگیش بزیر ران ببینم . خاقانی . خاصه که بغداد خنگ خاص خلیفه ست نعل بها زیبدش بهای صفاهان . خاقانی . خنگ تو روان چو کشتی نوح . خاقانی . نه کس بر چنین خنگ ختلی نشست نه مرغی چنین آید آسان بدست . نظامی . کجا گام زد خنگ پدرام او زمین یافت سرسبزی از کام او. نظامی . بزیر خسرو از برف درم ریز نقاب نقره بسته خنگ شبدیز. نظامی . چونکه جعفر رفت سوی قلعه ای قلعه نزد کام خنگش جرعه ای . مولوی . ♦ خنگ چرخ ؛ فلک . کنایه از دهر : اگر ابلق دهر در زین کشی وگر خنگ چرخت جنیبت کشد. شرف الدین علی یزدی . ♦ خنگ راهوار ؛ اسب تیزرو. (ناظم الاطباء). ♦ خنگ زر ؛ آفتاب . (ناظم الاطباء). ♦ خنگ زرین ؛ کنایه از روز. (یادداشت بخط مؤلف ) : شب و روز بر وی چو دو موج بار یکی موج از او زرد و دیگر چو قار یکی از برخنگ زرین جناغ یکی بر نوندی سیه تر ز زاغ . اسدی (گرشاسبنامه ). ♦ خنگ شب آهنگ ؛ ماه . (ناظم الاطباء) : داده فراخی نفس تنگ را نعل زده خنگ شب آهنگ را. نظامی . ۩ صبح صادق . (ناظم الاطباء). ♦ خنگ عاج ؛ کنایه ازتخت عاج است : نشسته جهاندار بر خنگ عاج ز زر و ز یاقوت بر سرش تاج . فردوسی . ♦ خنگ فلک ؛ فلک . چرخ گردون : راهی که در او خنگ فلک لنگ شدی از وسعت او دل جهان تنگ شدی در خدمت وصل تو روا داشتمی هر گام مرا هزار فرسنگ شدی . خاقانی . ♦ سبزخنگ ؛ اسب چون بسیاهی و سبزی مایل باشد. (از غیاث اللغات ). اشهب اخضر. (ربنجنی ): فرس اشهب ؛ سبزخنگ . (منتهی الارب ). اشهب الفحل ؛ بچه ٔ سبزخنگ آورد گشن . (منتهی الارب ). ۩ فلک : منه دل برین سبزخنگ شموس که هست اژدهایی به رخ چون عروس . نظامی . مه جلوه می نماید بر سبزخنگ گردون تا او بسر درآید بر رخش پا بگردان . حافظ. ♦ سرخ خنگ ؛ اسب دورنگ که بسرخی مایل باشد. (انجمن آرای ناصری ) . اشهب اشقر. (ربنجنی ). ♦ سیاه خنگ ؛ اسب دورنگ که بسیاهی مایل باشد. (یادداشت بخط مؤلف ). اشهب ادهم . (ربنجنی ). ♦ نقره خنگ ؛ اسب چون سپید خالص باشد. سپید براق . (غیاث اللغات ) (یادداشت بخط مؤلف ) : وین تاختن شب از پس روز چون از پس نقره خنگ ادهم . ناصرخسرو. عیسی که نقره خنگ سپهر است مرکبش ز او هیچ کم نشد که بران لاشه خر نشست . سیدحسن غزنوی . یعنی آن نقره خنگ او از برق بر جهان خرمن زر افشانده ست . خاقانی .
خنگ . [ خ ُ ] (اِ) گوشه . زاویه . ◄ عاشقی سخت . ◄ عاشق زار بیخود. (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
بیشعور، دیرفهم، کمعقل، کودن، سفیه، کانا، کندذهن، منگ (متضاد: زیرک) اسبسفید