خنده زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خنده زدن . [ خ َ دَ / دِ زَ دَ ] (مص مرکب ) خندیدن : خنده ٔ خوش زآن نزدی شکرش تا نبرد آب صدف گوهرش . نظامی . سر که شود کاسته چون موی تو خنده زند چون نگرد روی تو. نظامی . هر زمان چون پیاله چند زنی خنده در روی لعبت ساده . سعدی . کسی که بوسه گرفتش بوقت خنده زدن ببر گرفتن مهر گلابدان ماند. سعدی . کارم به سینه تخم وفای تو کشتن است چون عقل خنده می زند ازکار و کشت ما. امیر شاهی (از آنندراج ). ◄ دمیدن . طلوع . (یادداشت بخط مؤلف ) : چوپیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست برآمد خنده ٔ خوش بر غرور کامکاران زد. حافظ.