خندق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خندق . [ خ َ دَ ] (معرب، اِ) کَندَه . گوی که گرداگرد شهری یا لشکرگاهی کنند منع سیل یا عدو را. (یادداشت بخط مؤلف ). جوی و گوی که بر گرد حصار و قلعه و لشکرگاه کنندتا مانع آمدن دشمن گردد. (ناظم الاطباء). هَندَک . (زمخشری ). شه بارو. (فرهنگ نعمةاﷲ) : و از گردوی [ شهر بوشنگ ] خندق است . (حدود العالم ). و از گرد وی [ قصبه ٔ قاین ] خندق است . (حدود العالم ). و آن را حصاری و باره ای و خندقی است محکم . (حدود العالم ).شهر آمل را [ بطبرستان ] شهرستانی است با خندق بی باره و از گرد وی ربض است . (حدود العالم ). زرنگ، شهری با حصار است و پیرامن او خندق است . (حدود العالم ). چون پدید آمد بخندق برق تیغ ذوالفقار گشت روی عمرو عنتر لاله زار ای ناصبی . ناصرخسرو. ز بیم ذوالفقار شیرخوارش بخندق شد زمین همرنگ مرجان . ناصرخسرو. از حشمت تو بی ربض و خندق و سلاح سد سکندر است بخارا بمحکمی . سوزنی . پیرامن لشکرگاهها خندقها ساختند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ). و هیچ نمانده ست جز این دیوار و خندق . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ). بر دلدل دل چنان زن آواز کز خندق غم برون جهانی . خاقانی . این جهان را ز رأی او حصنی است کآن جهان حد خندقش دانند. خاقانی . این جهان قلزم سخاش گرفت خندق آن جهان کرانه ٔ اوست . خاقانی . پیرامون آن خندقی عمیق بود که اندیشه در مجاری آن بپایان نمیرسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). فرمود تا سیاه را با کنیزک استوار ببندند و از بام جوسق بقعر خندق دراندازند. (گلستان سعدی ). اسیر فرنگ شدم و در خندق طرابلس با جهودانم بکار گل بداشتند. (گلستان سعدی ). ♦ خندق بلا ؛ کنایه از شکم . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ روز خندق ؛ یوم خندق . غزوه ٔ خندق . رجوع به غزوه ٔ خندق شود : روز صفین و بخندق بسوی ثغر جحیم عاصی و طاغی را تیغ علی بود مشیر. ناصرخسرو. ♦ غزوه ٔ خندق . رجوع به غزوه ٔ خندق شود.
خندق . [ خ َ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان چهاراویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه، با ١١٠ تن سکنه . آب آن از چشمه و محصول آن غلات و نخود و شغل اهالی زراعت و صنایع دستی جاجیم بافی و راه مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).