خنب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ) (اِ.) خم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) (اِ.) خم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خنب . [ خُمْب ْ ] (اِ) ظرفی باشد که شراب و امثال آن در آن کنند. (برهان قاطع). خم و آن ظرفی است که در آن آب یا شراب و امثال آن کنند.(از لغت محلی شوشتر. نسخه ٔ خطی ). خابیه . (یادداشت بخط مؤلف ) : صقلابیان نبیذ و آنچه بدو ماند از انگبین کنند و خنب نبیذشان از چوب است و مرد بود که هر سالی از آن صد خنب نبیذ کند. (حدود العالم ). داشت خنبی چند از روی بگنجینه که درو برنرسیدی پیل از سینه . منوچهری . چون اول خنب دردی بود آخرش چگونه باشد. (کشف المحجوب هجویری ). بیا ساقی از خنب دهقان پیر مئی در قدح ریز چون شهد و شیر. نظامی . گوید او محبوس خنب است این تنم چون می اندر بزم خنبک می زنم . مولوی . چون ببینی مشک پرمکر و مجاز لب ببند و خویش را چون خنب ساز. مولوی . این چنین می را بخور زین خنبها مستیش نبود ز کوته دنبها. مولوی .
خنب . [ خِمْب ْ ] (ع اِ) باطن زانو و اسفل اطراف رانها و اعلای ساقها. ◄ گشادگی میان استخوانهای پهلو. ◄ میان انگشتان . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ج، اَخناب .
خنب . [ خ َ ن َ ] (ع اِ) بیماری بینی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).