خناق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خناق . [ خ ِ / خ ُ ] (ع اِ) حلق و گلو و جای خبه کردن از گلو. (از منتهی الارب ). منه : اخذه بخناقه ؛ گرفت او را بحلق وی . و کذا: اخذ بخناقه . ◄ بیماری عدم نفوذ نفس بسوی شش و به فارسی خناک و بادزهره و زهرباد نیز گویند. و به اصطلاح طب بیماری که عارض میشود بواسطه ٔ بروز غشاء کاذب در حلقوم و نوعاً این مرض از امراض خطیره ای است که بخصوص در اطفال کوچک عارض می گردد و گاه در مدت ١٢ ساعت طفل راهلاک می کند و از علامات آن کسالت و تب و گرفتگی آواز و سرفه و ایذای در تنفس است و هرگاه طفل پس از عروض لرز و تب و درد سر اظهار عسرت و یا دردی در حلق کند باید دهان آن را باز کرده و حلق و لوزه های وی را مشاهده کنند و اگر ورم و حمرتی در آنها مشاهده گردد فوراً رجوع بطبیب نمایند. (از ناظم الاطباء) : گوشت گرگ خناق آورد. (کلیله و دمنه ). در خناق آن محنت اضطراب می کرد تا سپری شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). فلک سرمست بود از هویه چون پیل خناق شب کبودش کرد چون نیل . نظامی . چه معلوم و محقق است که اضطراب در ربقه ٔ خناق جز هلاکت نیفزاید. (جهانگشای جوینی ). از صداع و ماشرا و از خناق وززکام وز جذام وز فواق . مولوی . خون بجوش آمد ز شعله ٔ اشتیاق تا که پیدا شد در آن مجنون خناق . مولوی . ◄ خَبَکی . خَفَگی . (یادداشت بخط مؤلف ) : بدسگالت گر برآرد از گریبان سر برون چون کمند تو گریبانش فروگیرد خناق . منوچهری . خصم را چون در کمندش ماند حلق بس خناقش کآنزمان آمد برزم . خاقانی .
خناق . [ خ ِ ] (ع اِ) رسن که بدان خبه کنند. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خناق . [ خ َن ْ نا ] (ع ص ) جلاد. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ). ◄ ماهی فروش : در تمام بلاد اندلس ماهی فروش را خناق گویند. (از انساب سمعانی ).