خماهن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خماهن . [ خ ُ هََ ] (اِ) خماهان . رجوع به خماهان شود. حجر حدیدی . صندل حدیدی . حجرالدم . شادنه . شاذنج . عدسیه . (یادداشت بخطمؤلف ). رجوع به تحفه ٔ حکیم مؤمن شود : ای سرخ گل تو بسد و زرد زمردی ای لاله ٔ شکفته عقیق و خماهنی . خسروی . تا ز بدخشان پدید آید لؤلؤ چون گهر از سنگ و کهربا ز خماهن . فرخی . به دریابار باشد عنبرتر بکوه اندر بود کان خماهن . منوچهری . و فی شمالی النیل جبل بقرب فسطاط یسمی المقطم فیه و فی نواحیه حجر الخماهن . (صورالاقالیم اصطخری ). بدو در بتی از خماهنش تن . اسدی . خماهن که و آسمان لازورد. اسدی . پیروزه رنگ حلقه ٔ انگشتری که دید کاندر میان او ز خماهن بود نگین . لامعی . ز بسکه سوخته ای جان و رانده ای خون، گشت زمین و آب برنگ خماهن و مرجان . مسعودسعد. تیغ تو برقی است خماهن گداز اسب تو ابریست نواحی گذار. عثمان مختاری . بشب نگار نگین خماهن اندر چاه . ازرقی . کایشان نه آهنند که ریم خماهنند. سنائی . اندر سیستان یکی کوه است که آن همه خماهن است و هر خماهن که آن نیک است آن از آن کوه سیستان برخاسته . (تاریخ سیستان ). فیروزه ٔچرخ را ز آهم جز رنگ خماهنی نیابی . خاقانی . ز نوک ناوک این ریمن خماهن فام هزار چشمه چو ریمان است سینه ٔ من . خاقانی . بهر دو نان ستایش دونان کنم مباد کآب گهر بسنگ خماهن درآورم . خاقانی . ای تیغ تو آب روشن و آتش ناب آبی چو خماهن آتشی چون سیماب . خاقانی . در پرده خماهنی ابر سکاهنی رنگ خضاب بر سر دنیا برافکند. خاقانی . در کارگه نفاذ حکمت از نیل و بقم دهد خماهن . سیف اسفرنگی .