خمارآلوده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خمارآلوده . [ خ ُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) چشم مخموری که حالت خماری از آن هویدا است . (از ناظم الاطباء). خمارآلوده : کرشمه کردنی بر دل عنان زن خمارآلوده چشمی کاروان زن . نظامی . ◄ آنکه خمار است . (یادداشت بخط مؤلف ). خمارآلود : دل عاشق به پیغامی بسازه خمارآلوده با جامی بسازه مرا کیفیت چشم تو کافی است قناعت گر به بادامی بسازه . باباطاعر عریان .