خم گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ. گِ رِ) (مص ل.)کج شدن، گوژ شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ. گِ رِ) (مص ل.)کج شدن، گوژ شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خم گرفتن . [ خ َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) خمیدن . دوتا شدن . منحنی شدن . کج شدن . دولا شدن . (یادداشت بخط مؤلف ): نتوانم این دلیری منحنی کردن زیرا که خم بگیرد بالایم . ابوالعباس . بدانگه که خم گیردت یال و پشت بجز باد چیزی نداری به مشت . فردوسی . کمان گوشه ٔ ابرویش خم گرفت ز تندیش گوینده رادم گرفت . نظامی . اول و آخر هر ماه از آن گیرد خم . نظامی . ♦ خم گرفتن پشت ؛ دوتا شدن . دولا شدن پشت . کنایه از پیری .