خم کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خم کردن . [ خ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دوتا کردن . دولا کردن . منحنی کردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : دل تو از اینکار بی غم کنم همان پشت بدخواه تو خم کنم . فردوسی . پشت این مشت مقلد خم که کردی در نماز در بهشت ار نه امید قلیه و حلواستی . ناصرخسرو. واجب است آنکه پیش میرود و در زیر پشت را خم کند و بالا راست . (گلستان ). ♦ بر ابرو خم نکردن ؛ اظهار ماندگی و رنج ننمودن .
فرهنگ طیفی واژهدان
تا کردن، دولا کردن، مچاله کردن شیار کشیدن بههم زدن انحنا دادن، تابیدن، تاب دادن، تاباندن، پیچاندن بستهبندی کردن، پیچیدن، حصار بستن، دیوار کشیدن تا خوردن، تا شدن