خلیج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلیج . [ خ َ ] (ع اِ) جوی . (ناظم الاطباء) : بحری کز او مجره خلیج است فی المثل در باغ دولت تو یکی جویبارباد. ظهیر فاریابی (ازشرفنامه ٔ منیری ). ◄ رودخانه . نهر عظیم . (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ شاخی که از دریا برآمده باشد. (آنندراج ) : مجره بسان لبالب خلیجی روان گشته از شیر در بحر اخضر. ناصرخسرو. سخن را آب در جو از سطورش خلیج هفت دریا از بحورش . حاج محمدخان قدسی (از آنندراج ). ◄ کاسه ٔ بزرگ . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ رسن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ◄ کشتی خرد. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ). ج، خلج، خلجان . ◄ به اصطلاح جغرافیا آن قسمت از دریا که در خاک داخل شود. (ناظم الاطباء). لسان البحر. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ دریا. (یادداشت بخط مؤلف ) : اسب من در شب دوان همچون سفینه در خلیج . منوچهری . باشد خلیج رومی اندک تر از دجی . منوچهری . ◄ تنگه . بغاز. (یادداشت بخط مؤلف ) : ناحیتهای روم هم چهارده ناحیت است سه ناحیت آن است که از پس خلیج قسطنطنیه است بر مغرب وی و یازده ناحیت بر مشرق خلیج است . (حدود العالم ). ◄ (ص ) لرزان بدن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ). ◄ مشکوک نسب . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (ازلسان العرب ).
خلیج . [ خ َ ] (اِخ ) رجوع به ابوشبلی عقیلی شود.