خلوف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلوف . [ خ ُ ] (ع مص ) بوی گرفتن دهان روزه دار. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). منه : خلف خلوفاً و خلوفةً و خلفةً. رجوع به خلفة شود. ◄ متغیرشدن مزه و بوی شیر. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ◄ تباه شدن کسی . ◄ برآمدن بر کوه . ◄ گرفتن کسی را از پس وی . ◄ خدا جای گم شده ٔ کسی شدن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ). ◄ ستون استوار کردن در مؤخر خانه . (منتهی الارب ). ◄ پس پدر و یا بجای پدر شدن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ◄ اختلاف کردن . ◄ غوره نوآوردن تاک . ◄ خلیفه ٔ کسی در اهل او گردیدن . ◄ خوی پدر نگرفتن پسر. (منتهی الارب ). در تمام معانی رجوع به خلفة شود. ◄ اصلاح جامه کردن . ◄ گول و احمق گردیدن . (منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (از تاج العروس ). منه : خلف فلان خلافةً و خلوفاً. رجوع به «خلافة» شود.
خلوف . [ خ ُ ] (ع اِ) پس ماندگان . (منتهی الارب ). ج ِ خلف . ◄ حی خلوف ؛ جماعتی که از قبیله ای حاضر باشد. ازاضداد است . ◄ جماعتی را گویند که از قبیله ای رفته باشند. (منتهی الارب ). ◄ رفتگان ؛ قبیله ای که از ایشان هیچکس نماند. (منتهی الارب ).
خلوف . [ خ ُ ] (ع اِمص ) بدبویی دهان روزه دار و گرسنه : دهنهای خوشبوی از تاب شعله ٔ گرسنگی دود خلوف به آسمان رسانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).