خلوص
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلوص . [ خ ُ ] (ع اِ) دردی و ثفل که در تک خلاصه ٔ روغن نشیند. (منتهی الارب ) (از لسان العرب ). ◄ (اِمص ) بی آمیغی . صافی . پاکی . (یادداشت به خط مؤلف ). ♦ خلوص ارادت ؛ پاکی ارادت . بی آمیغی ارادت . ♦ خلوص اعتقاد ؛ پاکی اعتقاد : حال هر دو... در خلوص اعتقاد به اشباعی تمام آنها کردم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ♦ خلوص عقیدت ؛ پاکی عقیدت . بی آمیغ عقیدت . ♦ خلوص نیت ؛ پاکی نیت .صافی نیت . ◄ دوستی . یکدلی . پاکدلی . یکی رنگی . (یادداشت بخط مؤلف ).
خلوص . [ خ ُ ] (ع مص ) ساده و بی آمیغ گردیدن . ◄ رسیدن و پیوستن به کسی . منه : خلص الیه خلوصاً. ◄ رهایی یافتن . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). رجوع به خلاص شود. ◄ ویژه شدن . (میرسیدشریف جرجانی ).
خلوص . [ خ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش بستک شهرستان لار. دارای ٣٩٤ تن سکنه . آب آن از چاه و باران و محصول آن غلات و خرما. شغل اهالی زراعت و از صنایع دستی عبابافی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).