خلوت نشین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلوت نشین . [ خ َل ْ وَ ن ِ ] (نف مرکب ) عزلت نشین . عابد. زاهد. (یادداشت بخط مؤلف ). کسی که تنها می نشیندو عزلت می گزیند. منزوی . (ناظم الاطباء) : سواد دیده ٔ باریک بینان انیس خاطر خلوت نشینان . نظامی . حذر کن زآنکه ناگه در کمینی دعای بد کند خلوت نشینی . نظامی . چو من خلوت نشین باشم تو مخمور ز تهمت رای مردم کی شود دور. نظامی . ورت مال و جاهست و زرع و تجارت چو دل با خدایست خلوت نشینی . سعدی (گلستان ). چو خلوت نشین کوس دولت شنید دگر ذوق در کنج خلوت ندید. سعدی (بوستان ). بزیر آمد از غرقه خلوت نشین بپایش درافتاد سر بر زمین . سعدی . شنیدم که از پارسایان یکی بطیبت بخندید با کودکی دگر پارسایان خلوت نشین بعیبش فتادند در پوستین . سعدی (بوستان ). دل مخوان ای پسر که دول بود آنکه در چاه خلق گول بود گرگ آزاد ریسمان در حلق کیست خلوت نشین دل با خلق . اوحدی . از فریب نرگس مخمور و لعل می پرست حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی . حافظ. درونها تیره شد باشد که از غیب چراغی برکند خلوت نشینی . حافظ. حافظ خلوت نشین دوش بمیخانه شد از سر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد. حافظ.