خلوت سرای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلوت سرای . [ خ َل ْ وَ س َ ] (اِ مرکب ) خلوتخانه . (ناظم الاطباء) : در چارسوی کون و مکان وحشت است خیز خلوتسرای انس جز از لامکان مجوی . خاقانی . در سور سر رسیده و دیده بچشم سر خلوتسرای قدمت بی چون و بی چرا. خاقانی . دیده ام خلوتسرای دوست در مهمان سراش تن طفیل و شاهددل میهمان آورده ام . خاقانی . ای که خلوتسرای قدر تو را چرخ چون حلقه از برون در است . ظهیرالدین فاریابی . وآنگه او را بمحرمی بسپرد تا بخلوتسرای دختربرد. نظامی . حریفان خلوتسرای الست به یک جرعه تا نغمه ٔ صور مست . سعدی . بحاجب در خلوتسرای خاص بگو فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست . حافظ. خلوت سرای اوست چون گرمابه ٔ زنان پر قال و قیل و ولوله و پرصدا شده . امیدی . رجوع به خلوتخانه شود. ◄ نهانخانه . مبال . (یادداشت بخط مؤلف ).