خلع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- کندن، برکندن.<BR>۲- جدا کردن.<BR>۳- برکنار کردن کسی از شغل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) [ ع. ] (مص م.) طلاق گرفتن زن از شوهر با بخشیدن مهر خود یا با دادن مال.
(خَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- کندن، برکندن. ۲- جدا کردن. ۳- برکنار کردن کسی از شغل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلع. [ خ ُ ] (ع مص ) رها کردن زوجه بر مالی که از وی ستاند. (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). رها کردن زنی را بکابین و جز آن . (یادداشت بخط مؤلف ).
خلع. [ خ َ ] (ع اِمص ) عزل . معزولی . (ناظم الاطباء). ♦ خلع شدن ؛ معزول شدن . از شغل و عمل خارج شدن . ♦ خلع عذار کردن ؛ بی آبرویی کردن : چون بازگشتند مستان همه، وی با غلامان و خاصگان خویش خلع عذار کرد. (تاریخ بیهقی ). ♦ خلع کردن ؛ عزل کردن . معزول کردن . از شغل و عمل خارج کردن : و چون چهار سال پادشاهی کرده بوده اورا خلع کردند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٧٣). در شعبان سنه ٔ احدی و ثلاثین و ثلاثمائة او را از خلافت خلع کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ برآمدگی عضو از بندگاه . (ناظم الاطباء). از جا دررفتگی اندامی . (یادداشت بخط مؤلف ) : خلع و تفرق الاتصال را که عضوی را از عضوی دور کند، چنانکه بند و گشاد عضوی از جای بیفتد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و ماءالشعیر... سود دارد... طلی شکستگی و طلی ... خلع را. (نوروزنامه ). ♦ رد الخلع ؛ جا انداختن استخوان . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خلع شدن ؛ بیرون شدن عضوی از بندگاه خود. (ناظم الاطباء). ◄ بیرون شدگی جامه و موزه . (ناظم الاطباء). مقابل لبس که پوشش است . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خلع کردن ؛ بیرون کردن جامه و موزه . (از ناظم الاطباء). ♦ خلع نعلین ؛ آهنجیدن آن . (یادداشت بخط مؤلف ) : فاخلع نعلیک گفت : موسی را که نعلین بیاهنج یعنی از پا بدر کن ... (ترجمه ٔ تاریخ طبری ).
خلع. [ خ ِ ل َ ] (ع اِ) ج ِ خلعت . خلعتها. (یادداشت بخط مؤلف ) : و از دارالخلافه به خلع گرانمایه مخصوص گشت . (جهانگشای جوینی ).
مترادف و متضاد واژهدان
اخراج، انفصال، برکناری، عزل (متضاد: نصب) معزول، برکنار، مخلوع (متضاد: منصوب، برگماری) در آوردن، ریشهکن کردن، کندن
واژگان فارسی سره واژهدان
برکندن، برکناری