خفج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ) (اِ.) بختک، کابوس.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ) (اِ.) بختک، کابوس.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خفج . [ خ َ ] (اِ) سنگینی و گرانئی باشد که مردم را در خواب بهم رسد و آنرا بعربی کابوس و عبدالجنة می گویند. (برهان قاطع). خَفَج . (ناظم الاطباء). خفتک .
خفج . [ خ َ ف َ ] (اِ) خفج . خفتک . بختک . کابوس .(ناظم الاطباء). رجوع به خفج ماده ٔ قبل شود. ◄ خردل صحرایی که آنرا قچی گویند، آنرا بکوبند ودر ماست کنند و با طعام خورند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). شبرق . حشیشةالبزاز . لبسان . خاکشی . خُبَّه . (یادداشت بخط مؤلف ).
خفج . [ خ َ ] (ع مص ) جماع کردن . ◄ دردمند گردیدن ساق از ماندگی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).