خفت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خفت . [ خ ِف ْ ف َ ] (ع اِمص ) سبکی . خفیفی . (ناظم الاطباء). مقابل ثقل . (یادداشت بخط مؤلف ) : با قلت اجزاء وخفت حجم مشتمل است بر شرح مواقف و مقامات سلطان محمود سبکتکین و برخی از احوال آل سامان . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). طاهر چون خفت حال و قلت اعوان فائق و خلو عرصه ٔ بلخ بشنید، طمع در استخلاص بلخ بست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). معظم سپاه را بازپس گذاشت تا مگر چیپال رای قنوج چون خفت اعوان سلطان ببیند، ثبات نماید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ صحت . (یادداشت بخط مؤلف ) : اگر در ایشان ... آید و صحت و خفت ایشان تحری افتد، اندازه ٔ خیر است و مثوبات آن که تواند شناخت . (کلیله و دمنه ). چون آثار خفت و دلائل صحت تمام شد، هنگام سحر بر قصد اداء فریضه بمسجد رفتم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ شرمگینی . (ناظم الاطباء). ◄ خواری . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خفت دادن : از طرفه رسمهای فلک در تعجبم کامی بکس نداد که خفت نمیدهد. تأثیر (از آنندراج ). ♦ خفت کشیدن : در حقیقت جهل کامل به ز علم ناقص است زر کشد از کم عیاری خفت از سنگ تمام . مخلص کاشی (از آنندراج ). ◄ سبکساری . بیمغزی . طیش . سبکی . (یادداشت بخط مؤلف ) : هر آنکه ناآزموده را کار بزرگ فرماید بدان که ندامت برد و بنزدیک خردمندان بخفت رای منسوب گردد. (گلستان سعدی ). ارادت من در حق وی بخلاف عادت دیدند و بر خفت عقلم حمل کرده و نهفته بخندیدند. (گلستان سعدی ). چهارهزار مرد با سفیدهان بکشتندبسبب خفت و کم عقلی . (تاریخ قم ص ٩١).
خفت . [ خ ِف ْ ف َ ] (ع اِ) قوه ای است مائل بمحیط. مقابل ثقل . (یادداشت بخط مؤلف ). در کشاف اصطلاحات فنون آمده : بکسر خاء ثقل و هر دو لفظ از کیفیات ملموسه است و بیان آن در ضمن معنی ثقل در حرف ثاء مثلثه گذشت . ◄ تردستی و آن قسمتی شعبده است که عامل مهم آن چستی و جمله کاری مشعبد است . (یادداشت بخط مؤلف ).
خفت . [ خ ِ ] (اِ) نوعی گره است و آن حلقه کردن یک سر ریسمان و غیره و برون کردن سر دیگراز آن و کشیدن آن تا بحد گره باشد، چنانکه با کمند برای گرفتن مرد یا اسپ کنند. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خفت انداختن ؛ گره خفت انداختن . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ گره خفت زدن ؛ گرهی زدن که آن گره خفت باشد. (یادداشت بخط مؤلف ).