خفته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خفته . [ خ ُ ت َ / ت ِ ] (ن مف / نف ) خوابیده . خسبیده . بخواب رفته . (ناظم الاطباء). نائم . راقد. نومان . ناعِس . وَسِن . (یادداشت بخط مؤلف ). ج، خفتگان : ز ناگه بار پیری در من افتاد چو بر خفته فتد ناگه کرنجو. فرالاوی . همه شب از ایشان پر از خفته دید یکایک دل لشکر آشفته دید. فردوسی . نشانی نداریم از آن رفتگان که بیدار و شادند اگر خفتگان . فردوسی . اگر خفته ای زود برجه بپای وگر خود بپایی زمانی مپای . فردوسی . چه مرده و چه خفته که بیدار نباشد آنرا چه دلیل آری و این را چه جوابست . منوچهری . خفته و مرده از قیاس یکیست . ؟ (از قابوسنامه ). گرچه بجفا پشت مرا داری خم من مهر تواز دلم نگردانم کم از تو نبرم از آنکه ای شهره صنم تو خفته ای و بخفته بر نیست قلم . ؟ (از قابوسنامه ). خفته بگذار و مکن بیهده بیدارش . ناصرخسرو. خفته بجانی تو ز چون و چرا نه بتن از خورد و شراب و طعام . ناصرخسرو. خرگوش وار دیدم مردم را خفته دو چشم باز و خرد خفته . ناصرخسرو. بیدار شو فضیحتی ای خفته . ناصرخسرو. فرمودکه من خود را خفته سازم . (کلیله و دمنه ). می اندیشم که چون مار خفته باشد، چشم جهان بین او را برکنم . (کلیله و دمنه ). بادی از خفته جدا شد. (کلیله و دمنه ). عالمت جاهل است و تو جاهل خفته را خفته کی کند بیدار. سنائی . تافتند از هوای نفس و فساد بر سر خفته همچو در فنجک . (از حاشیه ٔ اسدی نخجوانی ). صبح محشر دمید و ما در خواب بانگ زن خفتگان عالم را. خاقانی . مسافران بسحرگاه راه پیش کنند تو خواب پیش کنی اینت خفته ٔ رعنا. خاقانی . من ترا طفل خفته چون خوانم که تویی خواب دیده ٔ بیدار. خاقانی . بربط که بطفل خفته ماند بانگ از بر دایگان برآورد. خاقانی . چو همرسته ٔ خفتگانی خموش فروخسب یا پنبه درنه بگوش . نظامی . سر خفتگان را برآری ز خواب ز روی خرد برگشایی نقاب . نظامی . گر تشنگان بادیه را جان بلب رسید تو خفته در کجاوه بخواب خوش اندری . سعدی . ملامت گوی عاشق را چه گوید مردم دانا؟ که حال غرقه در دریا چه داند خفته در ساحل ؟ سعدی . خواب از سر خفتگان بدربرد بیداری بلبلان اشجار. سعدی . بره خفتگان تا برارند سر نبینند ره رفتگان را اثر. سعدی (بوستان ). خفته خبر ندارد سر در کنار جانان کاین شب دراز باشد در چشم پاسبانان . سعدی . ◄ گسترده شده بر زمین . (ناظم الاطباء). هیئت و شکل نائم گرفته . درازکشیده . (یادداشت بخط مؤلف ): آن وقت پیغام آوردند از امیر و پس به پرسش خود امیر آمد و وی به اشاره خدمت کرد خفته . (تاریخ بیهقی ). ◄ غلیظ و هنگفت شده مانند شیر.(ناظم الاطباء). بسته . زفت شده . خاثر. نقیض بریده . زباد. دفزک . هدل . (یادداشت بخط مؤلف ): عجلد؛ شیر خفته یا شیر دفزک زده و جغرات شده . (منتهی الارب ). لبن رائب ؛ شیر خفته . شیر بشب داشته تا خامه ٔ آن گیرند. (یادداشت بخط مؤلف ). لبن خاثر؛ شیر خفته . (منتهی الارب ). ◄ خواب آلود. (ناظم الاطباء). خواب آلوده . ♦ ناخفته ؛ نخوابیده . نخفته . مقابل خفته : درازی شب از ناخفتگان پرس که خواب آلوده را کوته نماید. سعدی (بدایع). ◄ منجمدشده . راکدشده . (یادداشت بخطمؤلف ). ♦ آب خفته ؛ آب راکد. آب ایستاده . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ کج شده . منحنی شده .خمیده . کج و خم . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) : همچو چنبر باد خفته همچو نیلوفر کبود قد و خدحاسدت از رنج و از بد اختری . سوزنی . بدان ماند این قامت خفته ام که گویی بگل در فرورفته ام . سعدی (بوستان ). ◄ غافل . (یادداشت بخط مؤلف ) : همی راند تا پیش دریا رسید مر ایرانیان را همه خفته دید. فردوسی . اما دندانی باید نمود تا هم اینجا حشمتی افتد و هم بحضرت نیز بدانند که خوارزمشاه خفته نیست . (تاریخ بیهقی ). من که بوالفضلم کتاب بسیار فرونگریسته ام خاصه اخبار و از آن التقاطها کرده و در میان این تاریخ چنین سخنان از برای آن می آرم تا خفتگان بیدار شوند. (تاریخ بیهقی ). خلق نبینی همه خفته ز علم عدل نهان گشته و فاش اضطراب . ناصرخسرو. ملکتی کو را نماند جاودان ای دلت خفته تو آنرا خواب دان . مولوی . شاه خفته است فتنه ای بیدار چشم دولت ز شاه خفته مدار. اوحدی . ◄ استراحت کرده . غنوده . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ خاموش شده . فرونشسته . (یادداشت بخط مؤلف ) : از آن همنشین تا توانی گریز که مر فتنه ٔ خفته را گفت خیز. سعدی (بوستان ). ♦ امثال : فتنه ٔ خفته را مکن بیدار . ♦ آتش خفته ؛ آتش خاموش شده . ♦ چراغ خفته ؛ چراغ خاموش شده . ◄ در نمک و مانند آن خفته . رها کرده در نمک تا طعم آن گیرد، چون : کباب به نمک خفته : میرود مستانه بر خاکم نمیداند که من در کفن همچون کباب در نمک خوابیده ام . ملاقاسم (از آنندراج ). ◄ پَست : خفته رسته ؛ پست و بلند. ◄ مرده . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ دفن شده . (ناظم الاطباء). ◄ از کار بازایستاده . باطل شده . متوقف . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ بخت خفته : چو بخت خفته یاری را نشایی چو دوران سازگاری رانشایی . نظامی . بخت شوریده ٔ من خفته تر از غمزه ٔ تست زلف آشفته ٔ تو بسته تر از کار من است . صائب (از آنندراج ). ◄ بیحس شده . خدرشده . ♦ پای خفته ؛ پای خواب رفته . ♦ رگ خفته ؛ رگ بی حس . کنایه از خدر شده است . ◄ (اِ) چالیک و آن بازیی باشد که کودکان کنند و آن دو چوب است یکی بمقدارسه وجب و دیگری بمقدار یک وجب و هر دو سر چوب کوچک تیز باشد. (از برهان قاطع) (از آنندراج ).