خفاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ فّ) [ ع. ] (ص.) کفش فروش، کفش دوز.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ فّ) [ ع. ] (ص.) کفش فروش، کفش دوز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خفاف . [ خ ُ ] (اِخ ) ابن عمیر شاعر. رجوع به خفاف بن ندبه در این لغت نامه شود.
خفاف . [ خ ِ ] (اِخ ) ابن ندبه یکی از شعرا و فُرسان عرب است . (یادداشت بخط مؤلف ). در منتهی الارب آمده : وی صحابی بوده و صاحب تاریخ گزیده می گوید: خفاف بن ندبه بمادر منسوب است . پدرش عمیربن حارث شاعر است و تا زمان عمر خطاب در حیات بود. (تاریخ گزیده چ نوائی ص ٢٢٥). رجوع به اعلام زرکلی چ ١ ج ١ ص ٢٩٣ چ ١ و تاریخ الخلفاء ص ٥٨ شود.
خفاف . [ خ َ ف فا] (اِخ ) یکی از شعرای باستانی است و شعر او در لغت نامه ٔ اسدی به شاهد آمده است . (یادداشت بخط مؤلف ).