خفاجی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خفاجی . [ خ َ جی ی ] (ع ص نسبی ) انتساب به خفاجه که نام زنی است . (از انساب سمعانی ).
خفاجی . [خ َ ] (اِخ ) ابن سنان رجوع به ابن سنان خفاجی شود.
خفاجی . [ خ َ ] (اِخ ) احمدبن محمدبن عمر قاضی القضاه . ملقب به شهاب الدین خفاجی مصری . او از فاضلان عصر خود بود و در کتابی که کرده درباره ٔ خود می گوید: «ابتداء در حجره ٔ پدرم علم آموختم و سپس خالم ابوبکر شنوان بمن علوم عربیت آموخت و نیز چند سال شاگردی احمد علقمی و محمد صالحی شامی کردم و از داود بصیر طب فراگرفتم ». او سپس بقسطنطنیه رفت و بخدمت بزرگان بسیاری از اهل ادب و علم نائل آمد و در آنجا مقام قضاء یافت و آن قدر در این مقام برکشیده شد که قضاء مصر به او واگذار گردید بر این شغل بود تا آنکه معزول شد و بدمشق رفت و بعد از ٩٠ سال زندگی بسال ١٠٦٩ هَ . ق . وفات یافت . او راست : ١-ریحانةالالباء و زهرةالدنیا که حاوی اشعار و تراجم حال شاعر است . ٢- شرح درةالغواص فی اوهام الخواص . ٣- شفاءالغلیل فی کلام المعرب من الدخیل . ٤- طرازالمجالس و چند کتاب دیگر. (از معجم المطبوعات ). و رجوع به اعلام زرکلی ج ١ ص ٢٩٣ شود.