خف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ) (اِ.) آتشگیره، گیاه خشک که زود آتش بگیرد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ) (اِ.) آتشگیره، گیاه خشک که زود آتش بگیرد.
(خِ فِّ) [ ع. ] (ص.) سبک، خفیف.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خف .[ خ َ / خ ُ ] (اِ) نوعی از آتشگیر است و آن گیاهی باشد نرم که زود آتش از چخماق در آن افتد و آنرا بعربی مرخ گویند. (از برهان قاطع) (از آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). ◄ رکو و پنبه ٔ سوخته را گویندکه بجهت آتشگیره مهیا سازند. (برهان قاطع) (از آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ). پده . پود. قَو. قاو. بود.بد. حرّاق . پیفه . (یادداشت بخط مؤلف ) : آن سپهبد که زخم خنجر او خف کند بر سر عدو مغفر. فرخی . مبارز را سر و تن پیش خسرو چو بگراید عنان خنگ ویکران یکی خوی گردد اندر زیر خوده یکی خف گردد اندر زیر خفتان . عنصری . کزو بتکده گشت هامون چو کف به آتش همه سوخته همچو خف . عنصری . لاله مشکین دل و عقیقین طرف است چون آتشی اندر اوفتاده بخف است . منوچهری . خصمت بود بجنگ خف و تیرت آذرخش تو همچو کوه و تیر بداندیش تو صدا. اسدی . معاذاﷲ که من نالم ز خشمش وگر شمشیر بارد ز آسمانش بیک پف خف توان کردن مر او را بیک لج پخچ هم کردن توانش . یوسف عروضی (از فرهنگ اسدی چ پاول هورن ). تف سیاستش از دیو دمنه دوخته خف کف کفایتش از سر فتنه ساخته شیر. ابوالفرج رونی . خوف آن داردکز حقد و حسد دشمن تو آتش افروزد و بر آتش خود گردد خف . سوزنی . چون دو دیدی ماندی از هر طرف آتشی در خف فتاد و رفت خف . مولوی (مثنوی ). ناوک بر تو نرم خف است و دلم آتش دارند نگه ز آتش افروخته خف را. مختاری غزنوی . آتش زند و سنگ شبانان را از اطلس افلاک دهد چرخ برین خف . شمس فخری . ♦ خف رگ ؛ سست رگ . بی غیرت . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) : ازین خف رگ موی کالیده ای بدی سرکه بر روی مالیده ای . سعدی (ازآنندراج ).
خف . [ خ ُف ف ] (ع اِ) سَپَل شتر. سبل شتر. سول شتر. (از منتهی الارب ).کف اشتر. کف فیل . (یادداشت بخط مؤلف ). ج، اخفاف . ♦ ذوات الخف ؛ اشتر و آنچه بدو ماند. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ سم شترمرغ . سم دیگر حیوانات را جز شترمرغ خف نگویند. ◄ زمین درست . ◄ آنقدر کف پای مردم که بزمین رسد. ◄ شتر کلانسال . ◄ هر آنچه پوشند. ◄ موزه . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ج، خفاف . ♦ امثال : رجع بخفی حنین ؛ ناامید برگشت . خائب بازگشت کرد : قاموس بخفی حنین بازگردید. (تاریخ یمینی ). رجع حنین بخفیه ؛ ناامید برگشت . رجوع به رجع بخفی حنین شود.
خف . [ خ ِف ف ] (ع ص ) سبک . خفیف . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) گروه اندک . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). منه : خرج فلان فی خف من اصحابه ؛ ای فی جماعة قلیلة.