خطی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خطی . [ خ َطْ طی ] (ص نسبی ) منسوب بخط . (ناظم الاطباء). دست نویس . مقابل چاپی . ◄ (اِ) نیزه و سنانی است منسوب به «خط» و خط لنگرگاهی بوده است به بحرین که نیزه ٔ خوب می ساخته و می فروخته اند و از این حیث معروف بوده است : بدست اندرش برق و زیرش براق که یاردش پیش آمدن وز کجا که نه طعن زوبینش رد کرد کس که نه کژ شدش زخم و خطی خطا. غضایری . آن پیشرو پیشروان همه عالم چون پیشرو نیزه ٔ خطی که سنانست . منوچهری . و بجزیره ٔ خط بیرون آمد کی نیزه های خطی از آنجاآرند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). دل دوزد نوک نیزه ٔ خطی جان سوزد حد تیغ روهینا. مسعودسعد. دست تو شمس و خطی تو خط استواست کاقلیم شرک را بتعزا برافکند. خاقانی . خطی او همچو خط استواء ناگزیر از آسمان ملک باد. خاقانی . هم از نیزه ٔ خطی سی ارش . نظامی . و بنیزه ٔ خطی قلم اقلیم نکته دانی ... (حبیب السیر). ◄ اسبی که در مسابقه ٔ هشتم آید بقول میدانی و هفتم بقول نصاب . (یادداشت بخط مؤلف ).
خطی . [ خ ُ طا ] (ع اِ) ج ِ خُطوة و خَطوة. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خطی . [ خ َطْ طی ] (اِخ ) نام او مصطفی افندی معروف به موقوفانجی از شاعران و ادیبان دوره ٔ سلطان محمودخان اول بود. او پس از تحصیل علم بکار دیوانی پرداخت و سفارتها کرد و به سه زبان ترکی، فارسی و عربی آشنا بود و بهر سه شعر و نوشته های ادبی دارد. مرگ او بسال ١١٦٢ هَ . ق . اتفاق افتاد. (از قاموس الاعلام ترکی ج ٣).