خطیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خطیر. [ خ َ ] (ع ص ) بزرگ . مهم . عظیم . (ناظم الاطباء). عزیز.باقدر. (زمخشری ). گران . (مهذب الاسماء) : بلبل بزخمه گیرد نی بر سر بهار چون خواجه ٔ خطیر برد دست را بمی . منوچهری . خواجه بزرگوار بزرگیست نزد ما وز ما بزرگتر به بر خسرو خطیر. منوچهری . جز براه سخن چه دانم من که حقیری تو یا بزرگ و خطیر. ناصرخسرو. پیش وزیر با خطر و حشمتم بدانک میرم همی خطاب کند خواجه ٔ خطیر. ناصرخسرو. گر خطیر آن بودی کش دل و بازوی قویست شیر بایستی بر خلق جهان جمله امیر. ناصرخسرو. ملک این برمک را... از بلخ بفرمود آوردن از جهت شغلی بزرگ و مهمی نازک و عملی خطیر. (تاریخ بخارا نرشخی ). ورنه ایمن بزی خطیر مباش . سنائی . هرکه از خطر بگریزد خطیر نشود. (کلیله و دمنه ). و مالی خطیر در صحبت تو حمل فرموده می آید دو جهان گرچه سخت باخطر است . (کلیله و دمنه ). یکی بدونه برآمد شمار طاعت من برآمد از گنهان مبلغ خطیر مرا. سوزنی . من خطیری نیم خطر چه کنم . عطار. ندهد هوشمند روشن رای بفرومایه کارهای خطیر. سعدی (گلستان ). ♦ امر خطیر ؛ امر بزرگ، عظیم، مهم و مشکل . (از ناظم الاطباء). ♦ رجل خطیر ؛ مرد شریف . (منتهی الارب ). ♦ مبالغی خطیر ؛مبالغی بزرگ و عظیم . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ پر خطر و آفت . (ناظم الاطباء). ♦ امر خطیر ؛ کار پر خطر و آفت و خطرناک . ◄ مطلع و بابصیرت . (ناظم الاطباء). ♦ خاطر خطیر ؛ خاطر ذهین و بابصیرت و مطلع. (ناظم الاطباء) : دانش به از ضیاع و به از جاه و مال و ملک این خاطر خطیر چنین گفت مر مرا. ناصرخسرو. ◄ همقدر و هم منزلت . (ناظم الاطباء) (از لسان العرب ) (ازتاج العروس ). منه : هذا خطیر لهذا؛ ای مثله فی القدر. ◄ (اِ) مهار. ◄ رسن . (منتهی الارب ) (از لسان العرب ). ◄ تار مانندی که در سختی گرما از هوا فرودآید. ◄ قیر. ◄ تاریکی شب . ◄ وعید. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ◄ نشاط. (منتهی الارب ) (از تاج العروس )(از لسان العرب ).
خطیر. [ خ َ ] (ع مص ) مصدر دیگر «خطر» و «خطران » است . (منتهی الارب ). رجوع به خطر در این لغت نامه شود.
خطیر. [ خ ُ طَ] (اِخ ) شمشیر عبدالملک بن غافل خولانی . (آنندراج ).