خطیبی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خطیبی . [ خ َطْ طی با ] (ع مص ) خطبه . خطب . خواستگاری کردن زن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). زن خواستن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ (اِمص ) خطبه خوانی . (ناظم الاطباء).
خطیبی . [ خ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان تراکمه ٔ بخش کنگان شهرستان بوشهر. واقع در ١٢٢هزارگزی جنوب خاوری کنگان و یکهزاروپانصدگزی شمال راه فرعی لار به گله دار. دارای ١٣٠ تن سکنه است . آب آن ازقنات و محصول آنجا غلات و تنباکو و شغل اهالی زراعت و راهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).