خطوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خطوب . [ خ ُ ] (ع اِ) ج ِ خطب . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). رجوع به خطب در این لغت نامه شود : با لشکری خبیر بتجارب خطوب، و بصیر بعواقب حروب بدان حدود رفتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). روی بدفع حوادث و تدارک خطوب روزگار عابث آریم . (جهانگشای جوینی ). کاف و نون همچون کمند آمد جذوب تا کشاند مر عدم را در خطوب . مولوی .