خطف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- ربودن، به سرعت ربودن چیزی.<BR>۲- خیره کردن برق چشم را.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- ربودن، به سرعت ربودن چیزی. ۲- خیره کردن برق چشم را.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خطف . [ خ َ ] (ع مص ) ربودن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از تاج المصادر بیهقی ). منه : خطف الشیی ٔ خطفاً. ◄ خیره گردانیدن برق بینایی را. (منتهی الارب )(از تاج العروس ) (از لسان العرب ). منه : خطف البرق الحجر. (منتهی الارب ). ◄ استراق سمع کردن شیطان . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). منه : خطف الشیطان السمع؛ استراق سمع کرد شیطان . ◄ کندن از جایی . برداشتن از جایی چنانکه کاروان یا کشتی می کند. (یادداشت بخط مؤلف ). ثم تخطف المراکب - ای تقلع - الی بحر هرکند. (اخبار الصین و الهند ص ٨ سطر ٥). فاذا عبی المتاع بسیراف استعذبوا منهاالماء و خطفوا و هذه لفظة یستعملها اهل البحر یعنی یقلعون الی موضع یقال له مسقط. (اخبار الصین و الهندص ٧ سطر ١٠). فتخطف المراکب منها الی بلاد الهند و تقصد الی کولم ملی . (اخبار الصین و الهند ص ٨ سطر١٠).
خطف . [ خ ُ ] (ع اِ) بهی . بهبودی . شفا. علاج . (یادداشت بخط مؤلف ). منه : مامن مرض الاوله خطف ؛ نیست آزاری که مر او را بهی و شفا نیست . (یادداشت بخط مؤلف ) (ناظم الاطباء).