خطرناک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خطرناک . [ خ َ طَ ] (ص مرکب ) مهلک . پرخطر. هولناک . مخوف . (ناظم الاطباء). خوفناک . (آنندراج ) : دریغ آن شد که در نقش خطرناک مقابل میشود رخ با رخ خاک . نظامی . همان به کاندرین خاک خطرناک ز جور خاک بنشینیم بر خاک . نظامی . نشد ممکن که این خاک خطرناک بر انگشت بریده برکند خاک . نظامی . چه عذرآری تو ای خاکی تر از خاک که گویایی درین خط خطرناک . نظامی . پس چون خودی خودپرستان روند بکوی خطرناک مستان روند. سعدی (بوستان ). سودای تو آتش جهانسوز هجران تو ورطه ٔ خطرناک . سعدی . یکی را دل از دست رفته بود... و مطمح جایی خطرناک . (گلستان سعدی ). گفتم آن نوبت اشارت من قبولت نیامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر دریاست خطرناک و سودمند. (گلستان سعدی ). طریق عشق طریقی عجب خطرناکست نعوذ باﷲ اگر ره بمقصدی نبری . حافظ. گرچه منزل بس خطرناکست و مقصد بس بعید هیچ راهی نیست کآنرا نیست پایان غم مخور. حافظ. ◄ باارزش . باقیمت . بااعتبار. پربها : وگر خاکم تو ای گنج خطرناک زیارت خانه ای بر ساز ازین خاک . نظامی . نبینی وقت سفتن مرد حکاک بشاگردان دهد در خطرناک . نظامی .