خضاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خضاب . [ خ ِ ] (ع مص ) رنگ کردن . مصدر دیگریست برای خَضب . رجوع به خضب در این لغت نامه شود.
خضاب . [ خ ِ ] (ع اِ) وسمه . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). ◄ حنا و گلگونه . (ناظم الاطباء) : اندر انواع خضابها. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ رنگ حنا و وسمه در موی سر و ریش و رنگ حنا در دست و پا. (ناظم الاطباء) : چون تو والا کجا بوند بنام پیر برنا کجا شود بخضاب . قطران . بندگی گیرد فرزند تو ای خواجه ز تو چون ربابست بدستت در او بر سرت خضاب . ناصرخسرو. نتوان یافت جوانی بخضاب . ادیب صابر. ماه نو ابروی زال زر و شب رنگ خضاب خوش خضاب از پی ابروی زر آمیخته اند. خاقانی . رنگ خضاب بر سر دنیا برافکند. خاقانی . عنقا برکرد سر گفت کزین طایفه دست یکی در حناست جعد یکی در خضاب . خاقانی . بر ابروی عابد فریبش خضاب چو قوس و قزح بود بر آفتاب . سعدی (بوستان ). حاجت گوش و گردنت نیست بزر و زیوری یا بخضاب و سرمه ای یا بعبیر و عنبری . سعدی (بدایع). ناوکش را جان درویشان هدف ناخنش را خون مسکینان خضاب . سعدی . سرخ گل پیشت بخاک افتاد و رویش زرد شد جرعه ای می ریز و رویش را خضابی می رسان . امیرخسرو دهلوی (از آنندراج ). ◄ (ص ) رنگین و خضاب کرده شده . (ناظم الاطباء) : مدامش بخون دست و خنجر خضاب بر آتش دل خصم ازو چون کباب . سعدی (بوستان ). ♦ خضاب بستن ؛ حنا بستن . گلگونه بستن . رنگ کردن : تا برگرفت ابر ز صحرا حجابها بستند باغها ز گل ومی خضابها. منوچهری . بکهکشان که کهن چرخ راست ریش سفید ز خون خصم چو رمح تو کس خضاب نبست . واله هروی (از آنندراج ). ♦ خضاب دادن ؛ رنگ دادن بخصوص رنگ حنا و گلگونه دادن : پیش کز غم بناخن آید خون ناخنان را بمی خضاب دهید. خاقانی . قیمت یاقوت هزل من نداند چرخ هم میدهم با آنکه از خون دلش هر شب خضاب . ملا فوقی یزدی (از آنندراج ). ♦ خضاب داشتن ؛ رنگ داشتن بخصوص رنگ حنا و وسمه داشتن : کیست کز عشق لاله ٔ رخ تو رخ چون لاله بر خضاب نداشت . عطار. ♦ خضاب زدن ؛ رنگ کردن بخصوص با حنا و رنگ قرمزکردن نقاش : عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز شکسته کسمه و بر برگ گل خضاب زده . خواجه ٔ شیراز (از آنندراج ). ♦ خضاب ساختن ؛ رنگ کردن بخصوص رنگ حنا و وسمه کردن : معرفت باید نه غر وکور و تیتال زنان لاف برنایی مزن چون ریش میسازی خضاب . ملا فوقی یزدی (از آنندراج ). ♦ خضاب شدن ؛ رنگ شدن بخصوص رنگ قرمز شدن . برنگ خون آغشته شدن : چنانکه خامه ز شنگرف برکشد نقاش کنون شود مژه ٔ من بخون دیده خضاب . خسروانی . خاک خراسان شود از خون دل زیر پی دشمن جاهل خضاب . ناصرخسرو. ♦ خضاب کردن ؛ رنگ کردن بخصوص رنگ حنا کردن و رنگ قرمز کردن . (یادداشت بخط مؤلف ). با حنا و وسمه موی سر و ریش را رنگ کردن و با حنا دستها و پاها را رنگ کردن . (ناظم الاطباء) : گرد کردند سرین محکم کردند رقاب رویها یکسره کردند بزنگار خضاب . منوچهری . لعنت کنم برآن بت کو کرد و شیعت او حلق حسین تشنه از خون خضاب و رنگین . ناصرخسرو. وآن نقاب عقیق رنگ ترا کرد خوش خوش بزر ناب خضاب . ناصرخسرو. در آن زمان که بهیجا سپیدرویان را مبارزان و دلیران بخون کنند خضاب . مسعودسعد سلمان . سپیدمویم در سر بریده اند مگر از آن بدود سیاهش همی خضاب کنند. مسعودسعد سلمان . برنده تیغش در طبع رنگ سیما بست که کرد روی بداندیشگانش پر ز خضاب . مسعودسعد سلمان . هشام مردی بود نیکوروی و سپید، اما احول بود و خضاب کردی . (مجمل التواریخ و القصص ). معاویه ریش را بحنا و زعفران خضاب کردی . (مجمل التواریخ و القصص ). بسیط چرخ چو میدان سبزه زهره چو گوی چگونه گوی که کرده بزعفرانش خضاب . امیرمعزی (از آنندراج ). از فلک در بندگی تو سپر هم بفکنم گر بخون من کند تیغ حوادث را خضاب . انوری (از آنندراج ). که عجوز جهان سپیدسری است کز سر کلک او خضاب کند. خاقانی . برنده ناخنه ٔ چشم شب بناخن روز کننده ناخن روز از حنای صبح خضاب . خاقانی . ♦ خضاب نهادن ؛ خضاب بستن . رنگ کردن : به گنج دست شه آن زردرنگ افعی چیست یکی هلال که بر ماه و شب خضاب نهد. بدر چاچی (از آنندراج ). ♦ دست در خضاب ؛ دست حنابسته : آن ماه دوهفته در نقابست یا حوری دست در خضابست . سعدی .