خشنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشنی . [ خ َ ش ِ ] (حامص ) درشتی . زبری . ناهمواری .
خشنی . [ خ ُ ] (اِ) زن فاحشه . زن فاجره . زانیه . روسپی . جنده . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری ) (از برهان قاطع) : دشمن آل علی دانی که کیست آن پدر کشخان و مادر خشنی است . بندار رازی (از فرهنگ جهانگیری ). اوباش آفرینش و خشنی طبیعتند. خاقانی . بروی زال و بسرخاب پنبه و ابره بحیز و خشنی این زال گشته آن سرخاب . خاقانی .
خشنی . [ خ ُ ش َ ] (اِخ ) سلیمان بن سعدالخشنی . نخستین کسی است که دواوین را از رومی به عربی نقل کرد و نیز نخست مسلمانی است که ولایت دواوین را در عصر اموی بعهده گرفت و قبل از او نصاری این شغل را بعهده داشتند. وی به امر عبدالملک بن مروان دفترها را از رومی به عربی نقل کرد و ولایت همه ٔ دواوین شام را بعهده گرفت و تا ایام ولید و سلیمان بر این شغل بود و در آخر خلافت عمربن عبدالعزیز ازاین شغل بر کنار شد. (از اعلام زرکلی ج ٣ ص ١٨٨ ج ٢).