خشن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) گیاهی است از انواع بوریا که از آن جامه بافند و درویشان پوشند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ ش) [ ع. ] (ص.) ۱- درشت، زبر. ۲- تندخو، نامهربان.
(خَ شَ) (ص.) ۱- مرغابی ای بزرگ تیره رنگ و سفید سر. ۲- بازی که نه سفید باشد نه سیاه.
(~.) گیاهی است از انواع بوریا که از آن جامه بافند و درویشان پوشند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشن . [ خ َ ش ِ ](اِ) مخفف خشین و آن بازیی باشد نه سفید و نه سیاه .(از برهان قاطع). خشین . خشنسار. (حاشیه ٔ برهان قاطع). در لغت نامه ٔ فرس ص ١٢٤ بنا بر قول حاشیه ٔ برهان قاطع آمده : خشن سپید بود و همین است در صحاح الفرس .
خشن . [ خ ُ ] (ع مص )ج ِ اَخشَن . (از منتهی الارب ). رجوع به «اخشن » شود.
خشن . [ خ َ ش َ ] (اِ) گیاهی باشد که از آن جامه بافند و فقیران و درویشان پوشند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (فرهنگ جهانگیری ). ◄ جامه ٔ ساخته شده از خشن : برکش میخ غم ز دل پیش که صبح برکشد این خشن هزارمیخ از سر چرخ چنبری . خاقانی . ای که ترا به زخشن جامه نیست حکم بر ابریشم و بادامه نیست . نظامی . ♦ خشن پوشیدن ؛ جامه ای که از گیاه خشن بافته باشند در بر کردن . (ناظم الاطباء). ◄ منافق بودن .(از ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
درشت، زبر، ضخیم، ناهموار، نخاله بیادب، پرخاشگر، تند، تندخو، ستیزهخو، عصبانی، عنیف، ناملایم (متضاد: نرم، لطیف، ملایم) جدی، سختگیر ناهنجار، ناخوشآیند زمخت، خشک نافرهیخته، بیفرهنگ
فرهنگ طیفی واژهدان
وحشی، سبع، آدمخوار، کینهتوز مستبد عنانگسیخته، وحشیوار بیابانی
واژگان فارسی سره واژهدان
سخترو، درشترو، خشمگین، تند خو