خشتک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشتک . [ خ ِ ت َ ] (اِ مصغر) مصغر خشت . (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از جهانگیری ). خشتچه . خشت کوچک . ◄ پارچه ٔ چارگوشه زیر بغل جامه . (از انجمن آرای ناصری ) (از برهان قاطع) (از لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ). بغلک . خشتچه . سوزه . سونچه . لبنةالقمیص . کش بن . سعیده . (یادداشت بخط مؤلف ) : کرد قباهای گل خشتک زرین پدید کرد علمهای روز پرچم شب را نهان . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٣١). بر قد لاله قمر دوخت قباهای زر خشتک لفظی نهاد بر سر چینی قبا . خاقانی (از جهانگیری ). آنکه قدرش چو کشد دامن رفعت بر چرخ همچو خشتک بودش شکل زمین زیر بغل . کمال الدین اسماعیل . خشت دیوانش بر صدره ٔ گردون خشتک طرز بنیانش بر دامن آفاق طراز. خواجه سلمان . آستین شاه نشینها که برون میدارند چارسو خشتک و ایزاره فراویزنگار. نظام قاری . تخریص ؛ خشتک پیراهن و جز آن معرب تیریز. تخریصه ؛ خشتک پیراهن و جزآن . خضمان ؛ گریبان و خشتک پیراهن . (منتهی الارب ). ◄ پارچه ٔ چارگوشه میان تنبان و شلوار. (از برهان قاطع) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). پارچه ٔ مربع نشیمن گاه از شلوار. (یادداشت بخط مؤلف ) : همه بخشتک شلوار برنشینم و بس نه اسب تازی باید مرا نه سازبزر. مسعودسعد. ◄ آئینه ٔزانو. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). خشتچه : بی رضایت هر که پوید یک قدم خشتک زانوی او برکنده باد. (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ خَشتَق . (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به خشتق شود. ◄ دو پاره برنجین مربع قطور است که در آسیاهای آبی گذارند. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ کنایه از فرج زنان . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).