خش خش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خش خش . [ خ ِ خ ِ] (اِ صوت ) حکایت صوت جامه ٔ آهاردار گاه رفتن یا جنبیدن صاحب آن و امثال آن . بانگ جامه ٔ نو و بانگ کاغذو جز آن . خشت خشت . (یادداشت بخط مؤلف ) : از آنسو خشخش مخفی ازینسو شق شق مدفون شنو این رمز از قاری سؤال است آن جواب است این . نظام قاری . آواز رفتن مار در سقف یا میان کزل و کاه . (یادداشت بخط مؤلف ) : و خشخش رفتن او [افعی ] همچون خشخش درختان بود که باد بر وی بزد. (از ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی