خسوف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خسوف . [ خ ُ] (ع مص ) بزمین فرورفتن . (منتهی الارب ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). رجوع به خسف شود. ◄ کور کردن چشم کسی را. (منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). رجوع به خسف شود. ◄ دریدن چیزی را و شکستن . (منتهی الارب ) (از لسان العرب ). رجوع به خسف شود. ◄ بریدن چیزی را. (منتهی الارب ) (از لسان العرب ). رجوع به خسف شود. ◄ رفتن در دیده یا بچشم خانه فروشدن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). رجوع به خسف شود. ◄ نقصان یافتن : می شمارد می دهد زر بی وقوف تا که خالی گردد و آید خسوف . مولوی (مثنوی ). ◄ بگرفتن ماه . (زوزنی ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ) (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).کسوف . رجوع به کسوف شود. از مه چهار هفته گذشت آن دو هفته ماه زیر خسوف خاک نهان چون گذاشتی . خاقانی . مه شد موافق او در دق بدین جنایت هر سال در خسوفی کرد آسمان کفالش . خاقانی . دریغا آنچنان خورشید و آن ماه کزینسان در خسوف افتاد ناگاه . نظامی . خسوف از نظر منجمان : چون زمین بین خورشید و ماه حائل شود سایه ٔ زمین به روی ماه را ماه گرفتگی و خسوف می گویند و خسوف می تواند کلی یا جزئی باشد برحسب این که سایه ٔ زمین همه ٔ قرص ماه را بپوشاند یا بعضی از آنرا. ♦ خسوف جزئی ؛ گرفتن قسمتی از قرص ماه . ♦ خسوف شدن ؛ گرفتن ماه . ♦ خسوف کلی ؛ گرفتن همه ٔ قرص ماه . ♦ صلوة خسوف ؛ نمازی است که به وقت خسوف باید خواند. ♦ نماز خسوف ؛ صلوة خسوف . رجوع به صلوة خسوف شود.
خسوف . [ خ َ ] (ع ص، اِ) چاه بسیار آب در زمین سنگناک که آب آن منقطع نشود. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
خسوف . [ خ ُ ] (ع اِمص ) گرفتگی ماه . (دهار).