خسروی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خسروی . [ خ ُ رَ ] (اِخ ) نام ایستگاه راه آهن است میان میاندشت و منصوری در ٨٥١ هزارگزی جنوب تهران . (یادداشت بخط مؤلف ). در فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦ این نقطه چنین تعریف شده است : نام یکی ازایستگاههای راه آهن بین اهواز و بندر شاهپور در بخش مرکزی شهرستان اهواز واقع در ٣٢ هزارگزی جنوب خاوری اهواز. ساکنان آن فقط کارمندان ایستگاه راه آهن اند.
خسروی . [ خ ُ رَ ] (اِخ ) نام او جمال الدین ابوبکربن المساعد، مکنی به ابوالمشاهد و از شاعران دربار غزنویان است . گویند لقب خسروی بدانجهت گرفت که معاصر ملک خسرو غزنوی آخرین شاه غزنویان بود و بدان نسبت تخلص خود را خسروی کرده است او را خسروی بخارائی نیز می گویند. این ابیات از اوست : آب رویت را چمن از تحفه بر رخ می زند خاک کویت را فلک از دیده بر سر می کشد گوهر نوشین تو در لعل لؤلؤ می نهد سوسن سیمین تو از لاله عنبر می کشد مشک عنبربیز تو بر ماه چوگان می زند لعل شکربار تو از پسته شکر می کشد وارث تخت شهی خسروملک خورشیدملک آن جهانداری که چترش سعد اکبر می کشد شهریاری کز صفت ملکش دو عالم می سزد تاجداری کز شرف تختش دو پیکر می کشد حلقه بهر خدمت او گوش خاقان می کشد غاشیه بر خدمت او دوش قیصر می کشد. (از مجمعالفصحاء ج ١ ص ١٩٩).
خسروی . [ خ ُ رَ ] (اِخ ) وی از شاعران قرن نهم هجری قمری عثمانی است و این بیت از اوست : یانکه آلوب رقیبی ایلدک سیر چمن یانکه قالو رمی ای سرو سهی سیرایله سن . (از قاموس الاعلام ترکی ج ٣).